![]() |
![]() |
|
| از غصه نپرهیزم چون زاده ی پاییزم |
|
|
+ نوشته شده در
چهاردهم آبان 1388ساعت 17:29 توسط الهام |
|
|
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم،
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود ، گر در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم می شکنم. تک و تنها....... به خدا می شکنم ...... می شکنم...! |
|
+ نوشته شده در
چهاردهم آبان 1388ساعت 16:47 توسط الهام |
|
|
من مانده ام با چشم های بی قرارم
می خواهم امشب بغض غم ها را ببارم از شانه های محکمت دیگر خبر نیست بر شانه ی تنهایی ام سر میگذرم در کوچه ی چشمان تو خورشید جا داشت دیگر نمی افتد به این کوچه گذارم تنها نگاه سردی از تو سهم من شد من این نگاه سرد را هم دوست دارم شبهای طولانی غزلهای دل آشوب جا مانده بعد از رفتنت در روزگارم از دست خود هم رفته ام آیینه خالیست از چشم های خیس دردم در فرارم دیگر مجالی نیست با این قلب ابری می خواهم امشب بغض غم ها را ببارم........... سلام این شعرو از دهن دوستم شنیدم و شیفته اش شدم خیلی قشنگه برای بچه ها جای تعجب داشت که سعدی کلاس این شعرو بلد نیست خوب باید برم بای
|
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم مهر 1388ساعت 17:49 توسط الهام |
|
|
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق؟از دلبستگی هایم؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم؟ خداحافظ تو ای همپای شبهای غزل خوانی به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم؟؟؟ خداحافظ بدون من یقین دارم که می دانی............
|
|
+ نوشته شده در
سیزدهم مهر 1388ساعت 19:30 توسط الهام |
|
|
سلام دوستان خوبید؟به دلیل پاره ای از مشکلات شخصی شاید حالا حالا ها نیام تو بلوگفا اما تو این مدت شما فراموشم نکنین و اگه زحمتی نمیشه به این کلبه احزان یه سری بزنین و از تنهایی درش بیارین . ممنون میشم خوب دیگه زیاد نمیتونم حرف بزنم بای ......................اگه های نشد ازم دلگیر نشین.
|
|
+ نوشته شده در
سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:24 توسط الهام |
|
|
دویدیم و دویدیم هیچ جا رامون ندادن گفتن که توی جاده دونده ها زیادن دویدیم و دویدیم فایده نداشت دویدن به همه چی رسیدیم به جز خود رسیدن دویدیم و دویدیم تو کوچه های بن بست می رفتیم و می گفتن غصه نخور بازم هست دویدیم و دویدیم جاده ها بسته بودن پلای تو راهمون همه شکسته بودن دویدیم و دویدیم رفتیم تو خط عادت کم کم به هم می کردن دونده ها حسادت دویدیم و دویدیم راها خاکستری شد حرفهای عاشقونه کمرنگ و سرسری شد دویدیم و دویدیم اسفندی دود نکردن گفتن فقط زیر لب کاش دیگه بر نمی گردن دویدیم و دویدیم خوردیم به سنگ و صخره طاقتمون تموم شد تا دریا قطره قطره دویدیم و دویدیم سیبا رسیده بودن سه فصل آزگار بود همه دویده بودن دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار اون ور دیوارم باز خوردیم به فصل تکرار دویدیم و دویدیم ، قصه ی زندگی بود که واسه اون دویدن فقط دیوونگی بود............ |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:10 توسط الهام |
|
|
میمیرم برات
تو نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشمات رفتی از برم نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات آرزومه که می دونستی که من میمیرم برات میمیرم برات.............. عاشقم هنوز نمیخواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم گفتی من میرم تو می خوای بری تا فرداها گل خوشگلم برو راهی نیست تا فرداها........... پا بذار رو دلم عزیز دلم..... سفرت بخیراگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور به یه دنیا نور........ سفرت بخیر برو گر شکستی ز من می تونی دوباره بساز از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز غرور تو بازم غرور........ نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی نمی خوام ازت نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی آرزوم بشی.................
|
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:6 توسط الهام |
|
|
چه زيباست به خاطر تو زيستن و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن.اي كاش ميدانستي بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست..................
|
|
+ نوشته شده در
نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:14 توسط الهام |
|
|
سلام دوستان خوبین؟
منم خوبم بد نیستم وقتی تو وبلاگم می پلکم انگاری آرومم انگاری بهم آرامش میده بهم کمک می کنه راحت تر گریه کنم میدونین من یه خصوصیاتی دارم که به قول مامانم منحصر به فرده و کمی تا قسمتی هم عجیب غریب مثلا تو اوج خنده گریه ام میگیره میدونین چرا؟ چون میترسم میترسم میترسم که این خنده ها زود گذر باشه بگذره و بازم برگردم به همون روزای تلخ برای من دعا کنین محتاجم به دعاهاتون بای
|
|
+ نوشته شده در
هفدهم شهریور 1388ساعت 12:53 توسط الهام |
|
|
دو شبه خوابای من زرد و پریشونه عزیزم
من نمی دونم چرا میگن تابستونه عزیزم شهریور وایساده و منتظر ورود مهره اما باز پاییز بدون مهر فراوونه عزیزم قالی مخمل رویات با گلای ارغوانیش دست نخورده چشم برات هنوز تو ایوونه عزیزم فالای قهوه ای که تو قصه آخر نوشتی جلوی چشمای این نامه تو فنجونه عزیزم من و تو چه سرنوشت عجیب و غریبی داریم قصه مون شبیه به لیلی و مجنونه عزیزم چرا هر کسی واست عزیزه زود ازت میرنجه؟ یا دل تو از دس چشمای اون خونه عزیزم کاش یه شب این حرف من واست بشه شکل حقیقت کمترین چیزی که من واست میدم جونه عزیزم..........
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:50 توسط الهام |
|
|
سلام دوستان مدت زيادي تا فصل پاييز نمونده منم خواستم تو اين پستم يه عكس زيبا از اين فصل زيبا و نجيب براتون بذارم اميدوارم كه بپسندين!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
هشتم شهریور 1388ساعت 18:6 توسط الهام |
|
|
سلام دوستان
خوبین؟راستش چند وقتیه اصلا حوصله ی بلوگفا رو ندارم اما چون دیروز یکی از دوستان عزیزم زنگ زد و گفت چرا چند وقته تو وبلاگت خبری نیست؟تصمیم گرفتم بیام و یه سری به این کلبه ی احزان بزنم.خودم چند وقتیه کسالت دارم به خاطر همین هم این چند وقته حتی بارون و غروب و دریا و بوی پاییزم نتونست حس شاعرانه ام رو تحریک کنه.پس از اون دوست عزیزم که بسیار بسیار هم برام عزیزه!معذرت میخوام .چون گفت خودت یه متنی رو بنویس.متن های قدیمی من اونقدر قشنگ نیستن که ارزش گذاشتن تو وبلاگ رو داشته باشه پس بی خیال اونا...اما من یه شعری رو از خانم حیدرزاده که خیلی دوستشون دارم براتون میذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.راستی!اگه توی این شبهای مبارک سر سجاده ی سبز دل مهربونتون لرزید و قطره اشکی گوشه ی چشمهای پاکتون رو نمناک کرد به یاد ما هم دستی به آسمان بلند کنید . شاید خدا به حرمت اشکهای آسمانی فرشته های زمینیش گوشه چشمی هم به ما بندازه! حرف شب یلدا! صد تا ستاره ی قشنگ پیشکش چشم روشنت چقدر گلا که وا می شن موقع خنده کردنت بین دو تا یلدای ما،افتاد یه دنیا فاصله همش غمو دلواپسی همش بدی همش گله تو نیستی مثل اون روزا ،بگو برم یا بمونم؟ فکر نکنی ناز میکنم جوابشو نمی دونم کتاب که از تو نمی خوام یکی دو خطی بنویس خسته شدم از این هوای ابری و چشمهای خیس حساب چشمهای تو از تموم خورشیدا جداس نذار که این بارم بگه جواب نامه با خداس! عاشقی که اجباری نیست دوستم نداشته باش ولی یه جور بهم نشون بده،صاحب لحن مخملی...........! |
|
+ نوشته شده در
پنجم شهریور 1388ساعت 12:0 توسط الهام |
|
|
عشق من!
چرا نمی خواهی مرا باور کنی؟ عشق من! چرا نمی خواهی باور کنی هر لحظه را با یاد نگاهت سپری می کنم؟ عشق من! چرا نفسهای خسته ام را نمی شنوی؟چرا دستهای سردم را میان دستهای گرمت نمی فشاری؟چرا به من بی محلی می کنی؟ اگر برای تو حقیرم مرا ببخش عشق من! دیوانه ی توام.نمی خواهم فکر کنی این اعتراض است.نه....من با جان و دل پذیرفته ام که دیوانه تو باشم.دیوانه تو دیوانه تو من آنچنان در تو غرق شده ام ، در وجود تو،در نگاه تو،در دستهای تو که خودم را گم کرده ام! بیا........ بیا و پیدایم کن بیا و بگذار آغوش مهربانت پناه لحظه های بارانی زندگی من شود. یادت هست روزی به تو گفتم شنیدن صدای قلبت برای من آرامش بخش ترین موسیقی دنیاست؟ چرا از من دریغش می کنی؟ چرا مرا نمی بینی عشق من؟ الهام .........دختری که روزی به همه ی عشق ها و عاشقها می خندید،حالا به خودش می خندد. به چشمهای همیشه بارانی و همیشه به در دوخته ی خودش..... عشق من! باش پایدار باش باقی باش فقط باش! حتی اگر برای من نباشی. جانم فدایت عشق من سلام داره بارون میاد گلایه نکنین از این پستم!آخه نمیشه توی این لحظه های بارونی و با این چشمهای بارونی نوشته های بارونی ننوشت. الهام ۱۷.۲۶ ۲۱/۵/۸۸ |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:58 توسط الهام |
|
|
تمام احساسم مال توست وقشنگ ترين ترانه هاي صبحگاهي را براي تو بر لبانم جاري مي كنم.مي داني بهترين عطرهايم از نفس تو ساخته مي شوند و زيباترين آسمان فقط در نگاه تو جلوه مي كند.من براي لبخندت دلتنگم و براي تمام حرفهايت كاغذهايي از جنس خاطره تدارك ديده ام . صداي تو ترنم باران است.هرگز از تو خسته نشده ام و هرگز جز براي تو زندگي نكرده ام. تو مي روي و شايد هرگز به من نينديشي ولي هر تپش قلب من به ياد تو و براي توست..................... |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم مرداد 1388ساعت 6:55 توسط الهام |
|
|
سلم دوستان خوبید؟منم خوبم یعنی دارم سعی می کنم خوب باشم . چه خبر؟من از هیچ جا خبر ندارم اگه اتفاق خاصی تو کشورمون افتاده بهم بگین خوب چه خبر؟آه یادم نبود این جمله رو بالا گفتم به قول داداشم عرفان از بس این روزا منگم دارم آلزایمر می گیرم خلاصه ببخشید که این پستم محتوای جذابی نداشت فقط می خواستم یه چیزی گفته باشم خوب امری فرمایشی عرضی نیست؟پس با اجازه مرخص میشم بای تا های
|
|
+ نوشته شده در
هجدهم مرداد 1388ساعت 11:50 توسط الهام |
|
|
سه غم یکباره بر من وارد آمد
غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره دارد غم یار و غم یار و غم یار.............. |
|
+ نوشته شده در
دهم مرداد 1388ساعت 17:13 توسط الهام |
|
|
سوگند به زیبایی چشمهایت و به ریزش همیشگی اشکهایم که من، به خیال با تو بودن نیز قانعم ، پس خیالت را از من نگیر که خیالت .......... مهربان ترین تصویر دنیاست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارم مرداد 1388ساعت 11:37 توسط الهام |
|
|
بمون پيش من با دلم بد نكن
هنوز عاشقم ، عشقمو رد نكن نباشي نمي مونه آواز من بذار سر روي شونه ام گل ناز من همه ترسم اينه كه تنها بري از اين عشق پاكم يه روز بگذري نگام كن كه آروم بگيره دلم نرو تا كه تنها نميره دلم بمون تا كه قربون چشمات بشم هنوزم به يادت نفس مي كشم تموم وجودم فداي نگات مي ريزم همه هستيمو زير پات تويي عشق من دلخوشيمو نگير منم عاشقي ساده و سر به زير نباشي من از غصه داغون مي شم شكسته دل و زار و گريون مي شم تو گفتي كه دستات پناه منه مي گفتي كه قلبت برام مي زنه مي گفتي كه هستي نگه دار من كجايي ببيني دل زار من بگو آخرين حرف قلبت چيه؟ دل من به هر چي بگي راضيه بذار تا بگم جمله ي آخرو بمون نازنينم تو هرگز نرو.................... |
|
+ نوشته شده در
سی ام تیر 1388ساعت 10:18 توسط الهام |
|
|
با من قهر مکن. تو را قسم به اطلسیهای غمگین با من بمان.تو را به دلگیری تمام باران ها قسم کمی به نگاه هایم بیندیش.راه کعبه ی قلب تو تا به کی به روی چشمهای من بسته خواهد ماند؟ای تمام زمزمه ها زنده به یاد نفست.بیا و ببین چگونه با سیل اشکهایم از تو پذیرایی می کنم.................
|
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم تیر 1388ساعت 12:5 توسط الهام |
|
|
نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم با همه التماس من نشد دیگه نره سفر شعرام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم نه این که من نخوام برم،نذاشت گلهارو ببینم اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی هیچ جای دنیا ندیدم عجب چشمهای روشنی خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ رو بو کنیم اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه ی کال نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم نشد به موقع این کویر ،ابری شه بارون بگیره نشد خودش آینه که هست بیاد و شمدون بگیره نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی نشد یه بار حرف بزنه نذاره پای سرنوشت نشدیه شب نگم خدا........ الهی که بره بهشت نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم نشد برم نشد نره نشد بخواد نشد بیاد نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد از شما پنهون نکنم یه حرفهایی بهم زده گفته همین روزا میاد اما هنوز نیومده قصه داره تموم می شه مثل تموم قصه ها فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما! |
|
+ نوشته شده در
هجدهم تیر 1388ساعت 17:46 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 |
| پیوندها |
|
علی ساجده مرگ تنها rng یه دختر امید سینا کهنه اوز رویا علی رامین شقایق نوید میلاد ali سیاوش مطالب عاشقانه جهانی حمید رضا |
|
RSS
|